تبليغاتX
رویای طلائی

رویای طلائی

آره بارون میومد خوب یادمه،


مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،

 
آره بارون میومد خوب یادمه...ا


زیر لب زمزمه کردم،


کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟

 
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،

 
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،


آره بارون میومد خوب یادمه ...ا

آره بارون میومد خوب یادمه،

 
یه غروب بود روی گونه هات،

 
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،


اما فرقی هم نداره،


کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست،


آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه ...ا

خیلی سال پیش،


توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست،

 
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات،


اونجا هم نشد بپرسم ...ا


آره بارون میومد خوب یادمه..........ا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:7  توسط پرهام  | 

ميخوام امروز يك شعر از فروغ فرخزاد برانون بزارم! اميدوارم ازش لذت ببريد! اسمشم "تولدي ديگر" !

 

تولدی دیگر

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من                                                                                        

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:55  توسط پرهام  | 

سلام! من امروز ميخوام يك مطلب در مورد عشق بزارم اميدوارم خوشتون بياد!

   

 

آي رفقا كي مي تونه ، خط بکشه رو غصه هام ؟!

هوای تازه ای بده ، به هق هق ترانه هام ؟!

كي مي تونه عاشقونه ، تُو فصل خشكسالي من ؟!

بارون ياري بباره ، رو دستاي خالي من ؟!

« دوستت دارم » جمله ای با نیروی عظیم که عمق جان انسان را در بر می گیرد. گفتن همین جمله کوتاه نشانی از اوج حیات فکری و روحی انسان است. آن زمان که او نیاز به بالاترین ابراز احساس دارد همین جمله کوتاه است که او را از هزاران در گیری فکری رها می کند. باور کردنی نیست که با گفتن همین جمله ناگهان عین احساسات واقعی برای شخص مقابل بیان می شود. او نیز احساس می کند که روحی وجود او را با کلامی لمس کرده.

« دوستت دارم » واژه ای است که انسان احساس همان زمانش را به خالصانه ترین و پاک ترین شکل ممکن ابراز می کند. گفتن اینکه او احساسش را بیان می کند درست نیست. بیان کردن و ابراز کردن دو عمل متفاوت هستند. زندگی در سادگی است و ابراز دوستی به ساده ترین شکل زیباترین آن است. سرودن شعری بلند برای ابراز دوستی چیزی نیست جز بیان بلند آن که خستگی را برای او به دنبال دارد. آن چرا که ابراز دوست داشتن در عمیق ترین شکل و زیباترین نوع آن نشان می دهد همین جمله کوتاه است. « دوستت دارم » مانعی است برای تنفر روح.

اما عشق ، واژه ای روحانی که مکانش در بطن ناخودآگاه انسان است. جایی که خود انسان نمی بیند و این دیگرانند که جلوه‌ی عاشق شدن را می بینند. شاید به همین دلیل است که بسیاری می گویند عشق وجود ندارد. عشق هیچ دو آدمی مانند هم نیست. عشق آدمیان منحصر به خودشان است.عشق یک جوشش است که انسان نمی تواند آغازش را کنترل کند. بر خلاف « دوستت دارم » بیان آن هم نا ممکن است.ابراز عشق با بیان امکان پذیر نیست. چرا که عشق در چهارچوب های روحی و جسمی قرار ندارد که بتوان به آن شکل داد و نشانش داد. عشق را میان واژه ها نمی توان جست ، شاید به همین دلیل است که خود واژه عشق از زمخت ترین حروف ساخته شده!

سادگی « دوستت دارم » در هیچ جمله ای نیست. اما شجاعت بیان و ابراز آن هم در هیچ احساسی نیست. ابراز عشق آسان نیست چون در ناخودآگاه انسان است و او به دست خود آن را ابراز نمی کند. بلکه عشق خودش می جوشد و در رفتار و چهره و بیان زندگی انسان نمودار می شود. اما « دوستت دارم » جمله ای است که آدمی با اراده خودش حس دوست داشتن را خالصانه در وجود روح مقابلش نشان می دهد و همین خود آگاهی و ارادی بودن است که زیبایی دوست داشتن را مقابل عشق نشان می دهد.

                                       امیدوارم با گفتن دوستت دارم همیشه عاشق بمونید...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 16:11  توسط پرهام  | 

یکی را دوست میدارم.....

                       یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم

  او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است

  او   همان   خورشید  درخشان  اسمان  روزهای   زندگی  من   است

  اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است

  قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم  می باشم

  او  همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد

                                  مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد

                                            یکی را دوست میدارم....

      همان کسی که هر شب  قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد

                                          مرا به خواب عاشقی میبرد

    کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت

     اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم

                                       و تنهایی را واقعا احساس میکنم

                                     او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,

              او برایم مثل اسمان  میماند که همیشه بالای سرم است

             اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم

                                     اری من همان اسمان ابری هستم

                                           یکی را دوست میدارم....

                          او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است

                          پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم

                          پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

                                      ای خورشید اسمان روزهای من

                                  ای مهتاب روشنی  بخش  شبهای من

                     ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من

                                          ای همدم زندگی من

                                          با من باش با من باش

                                 چون تورا و فقط تورا دوست میدارم

                             اری تو را دوست میدارم..فقط تو را !!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:16  توسط پرهام  | 

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی اید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغرور این جوانی معصوم

مغرور لحظه های فراموشی

مغرور این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد سکوت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:58  توسط پرهام  | 

که اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد

 

 

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم

خودمان را از خودمان .

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

سر خط آغاز می کنی...

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

وامدار همان نگاه مهربان ...

وامدار همان سکوت آبي ...

وامدار همان صدای ............ ..

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

که چقدر تنهايم .

 

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ...

که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!

 

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:44  توسط صبا  | 

من فقط...

من فقط یه شات پر از نت دارم

برای حس بویایی

تا عطر نت هام عطر خوش هوس رو خفه کنه ؛  مبادا یه روز گم کنی راهی رو که من گم کردم...

برای حس چشایی

تا طعم تلخ و شیرین اون لحظات، به پای کنجکاوی زبونی که اشک رو کنار لب می دزده، شور شه....

برای حس لامسه

به ظرافت اثر انگشتا، که هر روز لمسشون می کنی ولی هیچ وقت نمی فهمیشون...

برای حس شنوایی

تا تپش ها و دلواپسی هام توی گوشت بپیچه و اونقدر تو زندگیت گیر کنه که فراموش کنی هرگز صدایی شنیدی...

برای حس بینایی

که یکی بهم گفت تو چشم کسی خیره نشم ؛ که امروز هر جا رو نگا می کنم فقط دو تا سیاه و سفید براق می بینم...

برای حس ششم

تا ردپای مدفون شده ام رو، یه وقتی یه جایی پیدا کنی...

و برای حس هفتم... حس آخر... دوست داشتن

وقتی هیچ حس دیگه ای نمی تونه اونو درک کنه...

در هر حال، من فقط یه شات کوچیک پر از نت دارم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:56  توسط پرهام  |